تبليغاتX
یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد

یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد

 

هرگاه به اعماق زندگانی برسید

زیبایی را در همه چیز می یابید

حتی در چشم هایی که زیبایی را نمی بینند .

زیبایی

گمشده ی ما است

که در طول زندگانی آن را جستجو می کنیم .

و هر چه جز این باشد

شکلی از انتظار است .

 

"جبران خلیل جبران "

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 16:0 توسط جوجه اردک زشت | |
گم گشته ام روزگاریست روزگارم شده است .

چه کسی می داند ؟

بغضم در کدامین گوشه این گیتی گیر کرده است ؟ 

بین زیستن مدرن و سنتی

بین عرش و فرش گرفتارم .

آنگاه که در عرشم به فکر فرشم !

پس چرا در فرش به عرش می اندیشم ؟

کلماتم هر روز کمتر از دیروز می گردد

دلم تاب دل بستن به یک آبادی را ندارد !

به بی تابی ابری پر بار بی تابم .

به دلتنگی قلبی عاشق بی قرارم .

روزگاریست روزگار نو نمی شود !

با کلی گل هم دگر بهار نمی شود !

رخت نو برای نوروز معنایی ندارد !

آه ... چه دل پری می شود داشت از این روزگار !

کیست بگوید چرا فقط رخت نو ... !

کلمات دگر همه کلیشه ایی شده اند !

نوروز مبارک واژه ایی تکراری شده است .

همه چیز فقط یک تعارف شده است .

روزگاریست ایام به ظاهر نو می شود .

روزگاریست دلها کهنه تر از دیروز می شود .

روزگاریست .....

آه ....

آه چه تلخ است میوه درخت بینایی !!!؟

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 18:14 توسط جوجه اردک زشت |

امواج رقصانند کنار ساحل و خورشید با غمی در دل به امید فردایی بهتر غروب می کند تا آرام آرام از دیدگانم از آنسوی آب محو شود .

دریا آبی آبی ... و زیباتر از هر آنچه می شود تصورکرد . صیادان پی روزی به امید خدا به آب می زنند و پرندگان دریایی نیز اینگونه اند .

اینجا خبری از بوق و فریاد نیست .

اینجا صدایی جز صدای آب نیست ، زندگی اینجا رواج دارد. اینجا زندگی جاریست بی منت کسی ، اینجا صداقت با آدم بازی می کند ، شاید بتوان اینجا صدای قدرت خدا را شنید اگر ...

به پشت دریا می نگرم ، خبری از شهری دگر نیست ، اگر هست هیچ دوست ندارم قایقی بسازم .

 می خواهم اینجا بمانم ، تک و تنها اگر ...

می خواهم اینجا بمانم کنار آب ، زیر آسمان خدا .

اینجا ماهی ها به یکدیگر دروغ نمی گویند ،

اینجا داشتن چیزی مادی ارزش نیست ،

و فخرفروشی معنا ندارد .

کلمات و جملات حقیرند از وصف این زیبایی ...

مگر می شود :

 زیبایی امواج

 غروب خورشید

سرخی آنگوشه آسمان

 و ماه که آرام آرام پیدایش می شود و زیبایی دو صد را به این دریا می بخشد را وصف کرد ،

مگر می شود قایقی را که همچون من خود را تسلیم سرنوشت کرده است را وصف کرد .

آری من مثال آن قایقم که خود را در دریای بیکران هستی به سرنوشت و خدا سپرده و آسوده خیال است

  

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 16:11 توسط جوجه اردک زشت |

احساس خوبی ندارم ،

 دلهره تمام وجودم را در بر گرفته است ؛

 احساس می کنم درخت بی منت سایه اش را ارزانی ما نمی کند .

با دیده شک به جویباران نگاه می کنم

 و به آب روانی که زیر درخت می رود ! .

 

چند وقتی است نیمکت های توی پارک ،

خسته شده اند از این همه دروغ !

 

داد و بیداد کلاغ مرا متوجه خود کرده است

بالای سرم می چرخد و غار غار می کند !

با بی زبانی وصف حال می کند و ناله می زند

طفلی دل پر دردی از زمانه دارد

نگاهی به او می اندازم

زیبایی هایش برایم آشکار می شود !

زیباتر از آنست که وصفش می کنند

سیاه و سفید هم می تواند زیبا باشد

اگر ما حق را ببینیم .

 

تضادی صادقانه

رنگی گویا

یا زنگی زنگ یا رومی روم

بود و نبودی تأثیر گذار

و خیلی چیزها که در او یافتم

دروغ کارش نیست !

اما طاووس با آنهمه زیبایی چه ؟!

 

سخت است شاهد اینهمه دروغ باشد و فقط غار غار کند !!

باور کنید گر بلبل مثال کبک سرش را زیر برف نمی کرد

 چشمی برای دیدن حقیقت داشت

صدایی بهتر از کلاغ نصیبش نمی شد !!

 

سخت می شود به رنگی اعتماد کرد !

و من دیگر جعبه مداد رنگی ام را دوست نخواهم داشت

 

اغلب کلاغ را دوست داشتم !

دوستش داشتم بخاطر سادگی و صداقتش

و نگران بودم که چرا همه سنگش می زنند !!

چند صباحی است حرف حق خریدار ندارد !

و زیادند کسانی که به دروغ خرسند می شوند !

 

به گفته سهراب می اندیشم !

چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست !

گل شبدر چه کم از لاله خوشبو دارد

روزگاریست دروغ بیداد می کند !

بیداد بیداد !

دلم می خواهد فریاد بزنم !

داد بزنم !

داد داد ............ !!

وای ....... و ....... وای از اینهمه دروغ

از اینهمه ریا

 

زندگیمان بی شباهت به خیمه شب بازی نیست !!

و در این خیمه شب بازی روزگار !!

همه عروسک شده اند !!

دردم آگاه بودن بازیگر است !

روزگاریست صداقت واژه غریبی شده است

دیگر آینه ها راستش را نمی گویند !

 

..... وای داد و بیداد از این همه دروغ  !

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 18:9 توسط جوجه اردک زشت |

آه !!!

مي گويند چون بگذشت روزي

بگذرد هر چيز با آن روز

 باز مي گويند :

خوابي هست كار زندگاني

زان نبايد ياد كردن

خاطر خود را بي سبب ناشاد كردن !!

 

                             ‌‍"" نيما يوشيج ""

سالي گذشت

           و

 سالي دگر آغاز شد

و اين نيز بگذرد

همانطور كه ديروز گذشت !!

و من باز ...

دلم براي همه دوستانه دوره بچگي ها ،

 هم مدرسه اي ها ، هم دانشگاهي ها ،

 و هم خدمتي هام ،

 دوره پر خاطره سربازي تنگ است ،

 كاش مي شد واقعا" برگشت به بعضي از زمانهايي كه گذشت !!

ديگر وقت ندارم كه بنويسم !

واقعا" چرا ؟؟

خيلي وقتم كم شده است !!

پس .... يادش بخير !!

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 18:6 توسط جوجه اردک زشت |

 

امشب خوابم نمی برد

 استرس و دلهره تمام وجودم را در بر گرفته است

ساعتی است که سالی را به پایان رسانده ام !

و من مثال لاک پشت در این روزگارغریب

که اغلب همه به سرعت گرگی وحشی و درنده

 به پیشرفت و غارت خود ادامه می دهند گام بر می دارم !

سالهای قبل شاید کمی تا اندکی از شنیدن روز تولد خوشحال می شدم !

که سالی را بخوبی به پایان رسانده ام !!

آیا واقعا" اینطور بوده است ؟

حال که بیست بهمن برایم بیست و شش بار تکرار شده است

 و بیست و پنج سال گذشت ، گریزی به قبل می زنم .

واقعا" ناگهان چه زود دیر می شود !!

عالم کودکی را به سادگی بچگی از دست داده ایم !!

و جوانی را نیز به سادگی جوانی از دست خواهیم داد .

گردونه زمان شوخی ندارد با کسی !

قدر دوران را باید دانست

زمانی را به خود آئیم که کار از کار گذشته است .

نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 2:2 توسط جوجه اردک زشت |

چند روزيست هوا سرد است

اينطور مي گويند

و باز همه ناراحت و شاكي اند

نمي دانم چه چيز قرار است اين مردم را راضي سازد

سرما يا گرما !! ؟

گرم باشد مي گويند : واي گرم است

و در سرما نيز همينطور

ما بنده ناشكر خدائيم

به گنج قارون گر برسيم . . .

باز هم ناله خواهيم زد

نمي دانم چه چيز قرار است ما را خشنود سازد

و ديگر خدا چه كند كه ما راضي شويم

من نيز اينگونه ام

گهي شكر گذارم

و گاه ناسپاس مي گويم

به خود نگاهي مي كنم و به ياد اين جمله مي افتم :

«« سلامتي تاجي است بر سر افراد سالم كه فقط افراد بيمار قادرند آنرا ببينند »»

پس ثروتمند و دارا بودم و هستم

بي منت كسي و زحمت چيزي

اما باز هم غافلم

و من . . . چيزي نمي توانم بگويم :

و كلمات هم ديگر ياراي نخواهند بود

جز شرمندگي و شرمساري به درگاهت يا الله

 بابت تمام ناسپاسي ها . . .

 

هوا گر سرد است

اما هواي دلم آفتابي و گرم است

چون خدا را دارم

و اين برايم بس است .

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 18:1 توسط جوجه اردک زشت |

 

شب و شهر آرام است

و ستاره با کور سویش هنوز می تابد

کیست که بداند

پشت این آرامش چه خبر است . . .

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 2:52 توسط جوجه اردک زشت |

نامه اي در جيبم

و گلي در مشتم پنهان است

غصه اي دارم با ني لبكي . . .

سر كوهي گر نيست

ته چاهي بدهيد

تا براي دل خود بنوازم

عشق جايش تنگ است . . .

 

حرفها ديگر همه تكراريست

واژه ها نامفهوم

زندگي در اوجش هم پوچ است

از بيراهه اي بايد گذشت

مي گذرم

اينجا يك حس غريب آشنايي دارد

صداي امواج رودخانه و شرشر اب

صداي پرنده هاي خوشنواز

و صداي هي هي چوپان

همه منادي يك چيزند

و مي گويند :

زندگي جاريست  . . .

زندگي شايد مثل اين رودخانه است

از قله تا دريا

كيست كه بداند چه بر سرش مي آيد

به رودخانه رسيدم

پلي نيست

كفشها را بايد كند

شلوارها را تا زانو بالا بايد برد

شايد كافي نباشد

مهم نيست

مي خواهم كمي هم خيس شود

آب در اين غروب پائيزي سرد و سوزناك است

اما گرمايي در وجودش پنهان است

شور و خروشي خاص دارد

هدفش رسيدن به درياست

اما شايد از اين پيچ و خمها و موانعي كه در پيش دارد

 بيشتر از دريا لذت ببرد

اينجا بوي صداقت دارد

از باغ صداي خنده اي مي شنوم

پيش تر مي روم تا كنجكاوي ام ارضاء شود

صداي كارگراني سرمست ،‌ سرحال و شوخ طبعي را مي شنوم

كه مي خندند و شادند و قانع به داشته هاشان !

جاده خاكي

صداي گنجشك و قورباغه رسا !

تمشك ها همه رسيده

يكي را امتحان بايد كرد

ترش و شيرين است

نگاه كن !!!

اينجا هم بوي تضاد دارد !

تناقض را در تمشك هم احساس مي كنم

ترش و شيرين !!

اما خوشمزه

زندگي شايد مثل خوردن اين تمشك است !

ترش و شيرين !

          اما خوشمزه . . .

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 10:49 توسط جوجه اردک زشت |

رو سياهم

نمي توانم چيزي در وصف اين ايام بنويسم

نمي دانم

شايد لياقت مي خواهد

و من خطا كار

لايق نباشم .

سخت است :‌

حتي تظاهر و حتي رياكردن

حداقل نمي توانم خودم را فريب دهم

ايام شبهاي قدر است

 قدر روزهاي ديگر سال را كه ندانستم 

مانده همين چند شب

با اين همه تذكر و توجه خاصي كه همه به اين چند شب دارند

 باز من دلم با اين چند شب يكي نمي شود

ماه ضيافت خداوند است

‌آسمان چند صباحي نزديك تر است

و من نمي دانم چرا هر سال دورتر مي شوم ‌

 واقعا"‌نمي دانم

بين خير و شر مانده ام

و اين مرا مي آزارد

 افكاري را كه در سر دارم در ناخودآگاهم جستجو مي كنم ،‌

 جايگاهي درست برايش نمي يابم

 عذر بدتر از گناه مي آورم و مي خواهم خودم را قانع كنم .

در تمام اين چند روز ميهماني خداوند همه روزه بودند و من فقط نخوردم و نياشاميدم

 رو سياهم و خجل از عمل خويش ،

تازه فهميدم كجاي كارم و در كدامين قسمت اين قافله قرار دارم

خدايا باز فقط تو را مي بينم و به تو پناه مي آورم .

 

لحظه ها را دريابيم

 

كاش در اين شبها

زماني كه حتي يك لحظه قلبمان با ياد خداوند مي شكست

رو سياهي همچون مرا به ياد آوريم

و دعايش كنيم .

 

فقط التماس دعا دارم

و اگر يادتان بود و باران گرفت . . .

دعايي به حال بيابان كنيد

 

""" ايام گرامي باد  """

 

نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 19:46 توسط جوجه اردک زشت |

در خلوتكده دلم قدم مي زدم /  قدم زنان از كنار خيلي ها گذشتم / از بعضي ها آسان ،‌ از بعضي هم سخت / به گذشته ،‌ حال ، آينده / تمام عمر بدين سان گذشت / گويي كه نه در گذشته بوده ايم نه در حال /  ‌روزي چشم باز خواهيم كرد كه تمام آينده به گذشته اي مجهول بدل شده است / تمام كودكي در فكر آن بوديم روزي بزرگ شويم و خودمان باشيم و دنياي خودمان / و من روزي چشم باز كردم ديدم كودكيم گم شده است / كودكيم را جستجو كردم / پيدايش نكردم / در آن گوشه فقط اثري  از آن دوران بود / ديدم هيچ وقت در كودكيم بچه نبودم !‌ / هميشه بزرگ بودم !‌ /  اين طور مي گفتند !‌ / نمي دانم تاوان كدام گناه نكرده را مي بايست پس مي دادم !‌ /  ‌نمي دانم بچه اول خونه بودم يا بچه اي بزرگ در خونه ! /  ‌نمي دانم  اگر بچه بودم چرا بزرگ بودم !‌  / گر هم  بزرگ ، ‌چرا بچه !‌ / اين بزرگي و بچگي هميشه برايم مجهول ماند /  بچگي ام با من مانده است  / گويي كه هر طفلي را مي بينم نا خودآگاه كودكيم  را در او جستجو مي كنم /  گاهي حسود مي شوم / گاهي آرزو مي كنم كاش ني لبكي بود و من دعا مي كردم و كوچك مي شدم  /  دنياي قشنگ و  پاكي دارند  / چشمهاي معصوم آن دختركي كه از توي ماشين برايم دست تكان مي دهد ستودني است /  گاهي دلم مي خواهد به كودكي بازگردم و بچه باشم با همان بچگي هاي عاشقانه  /  از دست آدم بزرگ ها گاهي خسته مي شوم  / دلم براي آب بازي و دعواي كودكانه تنگ است /

 *** بچگي ام گم شده است ***

*** براي بچگي ام دلتنگم ***

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 12:37 توسط جوجه اردک زشت |
 

بر فراز تپه اي نشسته ام اغلب غروب جمعه ها را به اينجا مي آيم خورشيد آرام آرام
محو مي شود و در لابلاي شاخه هاي درختان با يك رنگ بخصوصي مي تابد نمي دانم چه رنگي است شايد رنگي به مثال غمناكي است هفته پيش اينچنين بود و سالهاي قبل نيز همينطور ، از يه چيزي ناراحت است ، نمي دانم شايد از گذشت زمان يا از يه برنامه تكراري ...

چه زود دير مي شود :

زماني كه ما كودكي ساده و بي غل و غش بوديم ،‌ جدا از هر دو رنگي و پليدي بوديم ،‌ زماني كه يك كاغذ سفيد پر از خوبي بوديم ! ‌تا الان كه پر از هيچيم ! پر نكبتيم!‌

روزگاري دوست داشتيم بزرگ ترين مرد زمانمان باشيم ، ‌پاك ترين باشيم ، با صداقت زندگي كنيم و آدم باشيم !‌ چرا به اينجا رسيده ايم !

‌واقعا" چـــــرا ؟  نمي دانم !

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 5:31 توسط جوجه اردک زشت |

بعد از مدتها دلم دوباره هوای بهشت زهرا را در سر دارد

برای تمام آنهایی که هستند اگر نیستند دلتنگ شده ام  .

اینجا شور غریب و حس آشنایی دارد / بر مزار بعضی ها آدم پر است !

 نمی دانم برای چه آمده اند ! / برای خوراکی و آش نذری ها ! /

 یا برای اینکه اطرافیان بگویند : چقدر داغدار است !

دنیای مسخره ایست / سالیان سال در فکر آنی جمع کنی و اندوخته ای حاصل نمایی /

مسکنی بخری و در آنجا آسوده خاطر باشی /

غافل از آنی که این قافله عمر در گذر است / می گذرد / بسان برق /

 تو تنها مانده ای / زمانی که خانه ای در این دنیا خریده ای /

در آنطرف تازه بی خانمان شده ای ! /

دیگر در آنطرف نه از وام مسکن خبری است /

 نه از حقوق اداره که کنارش بگذاری تا دوباره بسازی !

اینجا برجهای چند طبقه زیر زمین است / سی  ـ  چهل /

نمی دانم شاید کمی بیشتر ! / شاید حتی از برج میلاد هم بلندترند /

 آنقدر بزرگ است که سالیانی است  تمام مردمان این شهر و اطراف آن اینجا آرمیده اند /

خانه های خالی و آماده تحویل منتظر افرادیست که بیایند و سکنی گزینند ! /

عجب دنیایی است اینجا هم بالا و پایین دارد /

 پولدارها آن بالا زیر درخت های سرسبز /

بی پولان در آنگوشه خشک و بی آب و علف ! /

راستی آیا زیر خاک و  آن دنیا هم اینگونه است !؟ /

آیا غنی بیشتر از یک کفن می برد ؟ /

آن مسکین چطور آیا بی کفن خواهد ماند ؟

آری این حکایت دنیای ماست / استحقاقی ما فقط یک کفن ساده است .

آخر همین چند متر پارچه سفید که نمی دانی چه کسی آنرا خریده است

برایت از مال دنیا باقی مانده است !

 

کمی تأمـــــــــــل باید کرد !!!

 

نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 17:24 توسط جوجه اردک زشت |

چشمهایت را باز کن

به دریا بنگر 

جزر و مد را چه پنداشتی ؟

دیده ای ؟!!

گاهی رو به ساحل می کند

و باز بر می گردد

چه حکمتی در سر دارد ؟

شاید چیزی می خواهد بگوید

چیزی مثل

هبوط به جایگاه اولمان !

 

ماه را ببین !

این طرف آسمان بیرون آمده است

اما در آن طرف محو خواهد شد .

فردا دوباره سر جای اول است !

تمام سرازیر ها

جای خود را به سربالا می دهد

و تمام آنچه کرده ایم

روزی به سراغمان خواهد آمد .

 

شک نکن !

اگر دلی شکسته ایی

روزگار

سنگ بر شیشه دلت خواهد زد .

اگر از سر کبر و غرور

بر ناتوانی فخر فروخته ایی

گوشه ای بنشین

و نگاه کن

چگونه آن به تو باز می گردد .

 

آری

دنیا دار مکافات است

 آنچه کرده ایم

روزی به سراغمان خواهد آمد

کافی است کمی چشمان را بگشائیم .

جالب نیست !

اینجا هم قانون سوم نیوتن به اجرا در می آید !

 

چیزی به نام زندگی

ما را در خود فرو برده است

چیزی پر از تهی

پر از هیچ

و یه چیز بی ارزشی که

به خودش هم نمی ارزد

تو بگو زندگی را چند می خری ؟

واقعا" چقدر ارزشمند است ؟

آیا آنقدر می ارزد

که همه ی ارزش هایت

را فنا کنی ؟

 

پس آخر تا به کی

و تا کجا می توان پیش رفت ؟

روزگاری که دیگر

ناکجا آبادی وجود ندارد

روزگاری که

نیست و نابودی همه وجود را فرا گرفته است .

 

برای خودم دلتنگم

می ترسم از روزی

که قرار است تاوان تمام آن گناهانم را بپردازم

کاش به جهنم می رفتم !

عذاب این دنیا بس سخت تر

و

دشوار تر است .

 

در برزخ اعمالم

تنهاترین تنهایانم

اما باز خدا را احساس می کنم

اینجا هم خدا هست

وجود دارد !

شاید در جهنم هم

به کمک من آمده است !

کاش لایق بودم .

 

نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 17:17 توسط جوجه اردک زشت |

«  می خواستم کمی حقایق را بنویسم بدون هیچ . . .  »

 

نمی دانم دوستم داشتی

یا فقط قرار بود تکه ای از خاطراتت باشم ؟!!!

و من بین این دو نقیض بیچاره ام .

 

 اما من 

 دوستت داشتم

بخاطر همه غمهایی که در دل داشتی

و بخاطر همهء کینه های پنهان در قلب کوچکت . 

 

 

دوستت داشتم

به اندازه تمام خوبیهایت

و به قدر تمام گناهانم  .

تو را بخاطر همه آن بی اعتمادی که به من داشتی

دوست می داشتم .

با همه کج خلقی هایت

دوستت داشتم .

 

تو را به همان اندازه ای

که تو نمی توانستی دوستم داشته باشی

دوست می داشتم  .

تو را بخاطر مهربانی

                        گذشت

                                    انسانیت

                                                شور و نشاط 

                                                            و

                                                آدمــــــــــیت

به سختی کوه دوست می داشتم

و این مرا به همان سختی می آزارد

که چرا خداحافظی بدرقه راهمان نشد .

چرا نگفتی رفتنت برای چه بود ؟

چرا خواستی به هستیم

به احساس همه آدمها شک کنم .

برای چه دوست داشتی درتردید بمانم

برای چه ؟

کاش می توانسم

جوابی بیابم  .

 

به این می اندیشم

شاید قرار بود

 فقط تکه ای از خاطراتت باشم

مثل همهء تکه هایی که یک روز ...

فقط خاطره است !!!!

باور این امر برایم

بس مشکل

سخت

بسی هم غمناک است

 

ساعتی در پارک چشمانم را بستم

نمی دانم اندکی خوابم برد

یا در سیل خاطراتت فرو رفتــم

به هر چه

هست و نیست

فانی و باقی

راست و دروغ

ربط و بی ربط

سر زدم

 

در نیم خوابم

به هر جایی که تو فکر می کنی سرک کشیدم 

به بهشت زهرا

که بعد از آن خداحافظی غمناک

بهانه ای برای دوباره با هم بودن شد

 تا هر جایی که

تو نمی توانی به آن بیاندیشی !!

 

شاید این نگرش متفاوت به زندگی است

که ما آدم نماها را از هم دور می سازد

اصل این تفات هاست

که به زندگی معنا می بخشد

رنگ می دهد

و به جریان در می آورد

 

هر چیز ارزشمندی

ارزشی ندارد !!!!

ارزش آن به حال است

در آینده جایی ندارد

به اصل بنگریم

حتی اگر برایمان منفعتی نداشته باشد !!

 

باید سیب زندگی را با پوست گاز زد

شاید بعضی وقتها لازم باشد

آنرا نشسته خورد

و دل درد گرفت !!!!!!

 

باید کنار آتش بوی دود بگیری

تا از گرمایش لذت ببری

نمی توانی هم بو ی عطرت را حفظ کنی

هم گرم شوی

باید زیبایی های کویر را ببینی

تا سرسبزی جنگلهای شمال را بفهمی !

 

زندگی ایده آل خوب نیست !!

خوب آنست که بتوانی آنرا ایده آل نگه داری

و بالاتر از آن قادر باشی

از زندگی معمولی یک زندگی ایده آل بسازی .

 

حق آن نیست

که با مغز گنجشک سنجیده می شود !!

حقیقت چیزی ماوراء اینهاست

و

خیلی بالاتر

شاید قد یه آسمون

 

همه را با سنگ خود

محک زدن اشتباهی بیش نیست .

 

تا به کی اینهمه خودخواهی ؟

اینهمه ریا ؟

روراستی دل شیر می خواهد

که تو نداری

راستی آیا تو با من صادق بودی ؟!!!

یا صداقت شعاری است

که ما در یوم الله خودمان

و راهپیمایی نمادینمان

از آن بهره مادی می بریم ؟!!!!!!!!

 

گاهی لازم است

از تو آیینه ماشین زندگی

به عقب هم بنگریم .

 

راستی خطا از که بود ؟

از من یا تو ؟

شاید از صداقت

شاید از من .................

            شاید از تو .....................

 

 

  واقعیت همیشه اینجوریه کمی عمقی بنگریم 

اگه قراره برای منفعتی دوست داشته باشیم یا دوستمان داشته باشند بهتره که هیچ
دوست داشتنی این وسط نباشه تا اصل دوستی زیر سوال نره 

 

در پناه حق التماس دعا   

 نوشته شده در تاریخ ۵/۳/۸۶

نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 9:30 توسط جوجه اردک زشت |